دلش می خواست در جنگل نشیند
و شهد از غنچه و گل ها بچیند
درون پیله اش چرخید و چرخید
درآمد تا که دنیا را ببیند
نشستن روی گل ها کار او بود
و زنبور عسل همکار او بود
دو بال کوچکش را دوست دارم
که در پرواز کردن یار او بود
برایم هدیه ای از آسمان داد
و نقاشی بالش را نشان داد
به او گفتم تو را من دوست دارم
دو بال کوچک خود را تکان داد
منم شمع و تو هم پروانه ام باش
بیا با من بمان هم خانه ام باش
خدا را می شود در بال تو دید
بیا افسون کن و افسانه ام باش
پر پروانگی هایش قشنگ است
دل ابریشمینش هفت رنگ است
هنوز از باغچه جایی نرفته
دل گل ها برایش تنگ تنگ است
تو را پروانه ی من آفریدند
پرت را شاد و رنگین آفریدند
رها کن غم رها کن خستگی را
لباسم نقش یک پروانه دارد
هزاران قصه و افسانه دارد
از آن روزی که من آن را خریدم
درون قلب من او خانه دارد
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیان