خرید بک لینک

دلش می خواست در جنگل نشیند

و شهد از غنچه و گل ها بچیند

درون پیله اش چرخید و چرخید

درآمد تا که دنیا را ببیند

نشستن روی گل ها کار او بود

و زنبور عسل همکار او بود

دو بال کوچکش را دوست دارم

که در پرواز کردن یار او بود

برایم هدیه ای از آسمان داد

و نقاشی بالش را نشان داد

به او گفتم تو را من دوست دارم

دو بال کوچک خود را تکان داد

منم شمع و تو هم پروانه ام باش

بیا با من بمان هم خانه ام باش

خدا را می شود در بال تو دید

بیا افسون کن و افسانه ام باش

پر پروانگی هایش قشنگ است

دل ابریشمینش هفت رنگ است

هنوز از باغچه جایی نرفته

دل گل ها برایش تنگ تنگ است

تو را پروانه ی من آفریدند

پرت را شاد و رنگین آفریدند

رها کن غم رها کن خستگی را

لباسم نقش یک پروانه دارد

هزاران قصه و افسانه دارد

از آن روزی که من آن را خریدم

درون قلب من او خانه دارد

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

صفحه بندی