خرید بک لینک

الناز صبح از خواب بیدار شد با عجله به طرف دستشویی می رفت که مادر گفت: صبح بخیر دخترم کجا؟ مدرسه تعطیله بگیر بخواب.الناز گفت: تعطیل واسه چی؟ مادر گفت: برو حیاطو ببین! الناز دوید کنار پنجره و دید همه جا سفید سفید شده است. از خوشحالی بالا و پایین پرید، شال و کلاه و دستکش پشمی اش را از توی کمد پیدا کرد و به حیاط رفت تا آدم برفی درست کند. پدر کمی با الناز برف بازی کرد و به راه افتاد. کمی بعد صدای مادر بلند شد: الناز! بیا تو سرما می خوری!

-: بذار آدم برفی مو درست کنم بعد میام

مادر پالتوی سرمه ای اش را پوشید، رفت دست الناز را گرفت و به زور به خانه آورد.

-: دلت میخواد بازم سرما بخوری و هی سرفه کنی؟ حرف گوش کن دیگه دختر!

الناز پشت پنجره ایستاد و به آدم برفی نیمه کاره اش نگاه کرد.

روزها و ماه ها و فصل ها آمدند و رفتند. زمستان تمام شد، بهار آمد و رفت، تابستان هم آمد و داشت می رفت. آخرین روز تابستان بود و همه منتظر آمدن پاییز و باز شدن مدرسه ها بودند. ناگهان باد سردی وزید و ابرهای سیاه، تمام آسمان را پوشاندند. برف های درشت و سفید، دانه دانه از آسمان پایین پریدند و همه جا را سفید کردند. درخت ها از سرمای ناگهانی تعجب کردند و لرزیدند. شاخه ها از سنگینی برف شکستند و به زمین افتادند. گنجشک ها از سرما یخ زدند و روی برف ها افتادند.

اخبار اعلام کرد: به علت برودت هوا و بارش شدید برف، روز اول مهر، مدارس همه مقاطع تحصیلی تعطیل اعلام می شوند.الناز که کیف و کتاب های تازه اش را آماده کرده بود و منتظر رفتن به مدرسه بود، خیلی ناراحت شد. پدر، بخاری را روشن کرد. مادر گفت: به حق چیزای ندیده! آخه این موقع سال برف می باره؟

پدر گفت: من به عمرم ندیده بودم که اول پاییز برف بیاد اونم این همه!!

چند روز گذشت. بارش برف تمامی نداشت. هوا به قدری سرد بود که هیچ کس جرات نمی کرد از خانه بیرون برود. الناز کناره پنجره ایستاد. درخت توی حیاط زیر برف پنهان شده بود. دلش به حال او سوخت. یاد روزی افتاد که برگ های زرد و نارنجی و قرمزش زیر باران دوش می گرفتند و درخت خوشحال بود. با صدای بلند گفت: دلم برای پاییز تنگ شده و رفت و در دفتر نقاشی اش درخت خانه شان را کشید که دارد می خندد و برگ های رنگارنگش روی زمین افتاده اند. مادر نقاشی اش را دید. دستی به روی موهای سیاهش کشید و پرسید: تو بودی که گفتی دلت برای پاییز تنگ شده؟

-: آره، الان می فهمم که پاییز چقدر قشنگه. من پاییزو دوست دارم مامان!

پاییز که پشت کوه قایم شده بود، صدای الناز را شنید، لبخندی زد و تصمیم گرفت برگردد. ساک رنگارنگش را برداشت و به راه افتاد.

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

صفحه بندی