خرید بک لینک

از آن روز کار آن ها این شده بود که به بچه هایشان برسند، به آن ها آب می دادند، غذا می دادند، با برگهایشان سایه بان می شدند تا نور خورشید اذیتشان نکند و بچه گیلاس ها هر روز بزرگتر و زیباتر می شدند. حیوانات کوچولو و پرنده ها هم هر روز پیش آن ها می آمدند و از صبح تا شب با هم بازی می کردند، می گفتند و می شنیدند. یک روز که داشتند با هم بازی می کردند، صدایی در جنگل پیچید. صدای ترمز بود. ماشینی کنار جنگل ایستاد و دو تا بچه از آن بیرون پریدند. دخترک تا چشمش به گیلاس ها افتاد، داد زد: واااای داداشی! ببین چقدر گیلاس اینجاست! پسرک گفت: معلومه که خیلی خوشمزه ن !

آن ها از درخت بالا رفتند و شروع کردند به خوردن گیلاس ها. گیلاس ها ناراحت شدند. آن ها نمی خواستند از هم جدا شوند. مادربه طرف بچه ها آمد و گفت: تنهایی می خورید؟ پس سهم ما چی؟ بچه ها کمی از گیلاس ها را به مادرشان دادند و مادرهم از طعم آن ها تعریف کرد. کمی بعد پدر با سبد بزرگی از راه رسید و گفت: آفرین بچه های زرنگم! همه گیلاس ها رو بچینید و بریزید توی سبد که با خودمون ببریم.

با شنیدن حرف رفتن ، بچه گیلاس ها شروع کردند به گریه کردن. آقا آلبالو دلداری شان می داد و از آن ها می خواست گریه نکنند. خانم گیلاس هم چشم هایش پر از اشک شده بود. بچه ها داشتند گیلاس ها را می چیدند. بچه گیلاس ها خودشان را محکم به درخت می چسباندند تا کنده نشوند اما زور بچه ها از آن ها بیشتر بود. اشک توی چشمان گیلاس ها جمع شد. بچه گیلاس ها هنوز داشتند گریه می کردند. -: مامان جون مامان جون نذار ما رو ببرن، ما میخواهیم همیشه پیش شما بمونیم. دل خانم گیلاس لرزید سبد، پر شد از گیلاس . بچه ها از درخت پایین آمدند و لباسشان را مرتب می کردند. پدر، سبد را برداشت. بچه گیلاس ها برای آخرین بار به خانم گیلاس و آقا آلبالو نگاه کردند و دوباره شروع به گریه کردند. خانم گیلاس اشک چشمهایش را پاک کرد و گفت: بچه های لپ قرمزی من! گریه نکنید! زندگی همینه من مطمئنم که شما یه جای خیلی خوب خواهید رفت.

بچه گیلاس ها ساکت شده بودند تا صدای مادرشان را خوب بشنوند. پدر گیلاس ها را توی ماشین گذاشت. دخترک و پسرک هم سوار شدند. مادر در را بست و ماشین به راه افتاد.

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

صفحه بندی