خرید بک لینک
در کنار حوض بزرگ حیاط صحن، جیرجیرک تازه از تخم بیرون آمده بود. با تمام زیبایی هایی که دنیا به او داده بود، اما چیزی مبهم او را آزار می داد. او نمی توانست آواز بخواند.
جیرجیرک خیلی دلش گرفته بودکه مثل هم سن و سال های خود، نمی توانست صدای مناجات اش را با خدا بشنوند. مثل باران که هر روز، روی پشت بام توی حیاط صحن، مناجات می کرد. مثل پرنده هایی که روی پشت بام حیاط صحن، مناجات می کردند و با خدا با صدای بلند حرف میزدند و تکرار می کردند. این اندوه بزرگ او را می آزرد. یک شب همین طور که به آسمان خیره شده بود، ستاره ای را دید که به او نزدیک می شود.
ستاره نزدیک تر شد آن قدر که می توانست تمام ذرات بدن اش را لمس کند. ستاره، انگار در گوش جیرجیرک صدایی را زمزمه کرد و بعد به آسمان برگشت. صدای اذان به گوش رسید و جیرجیرک خود را برای مناجات با خدا آماده کرد اما باز بی نتیجه بود.
یک روز پروانه ی کوچکی که از کنار دیوار صحن می گذشت؛ توجه او را به خود جلب کرد. خیلی دوست داشت با او حرف بزند اما نمی توانست. دیگر از این وضع خسته شده بود که یک دفعه، حرف های ستاره را به خاطر آورد که به او گفته بود: برای رهایی از مشکل، باید نزد کسی بروی که در انتظار توست و او را در شهر آرزوها پیدا کنی. او با این که نمی دانست باید از کدام طرف برود، به راه افتاد. آن قدر به این طرف و آن طرف رفت که هم راه صحن و هم شهر آرزوها را گم کرد. در این هنگام روبروی خود شاپرکی را دید که برای کودک اش در بارهی شهر آرزوها حرف می زند و قرار است که به زودی به آن جا برود. جیرجیرک مخفیانه از پشت سر شاپرک، به طرف شهر آرزوها به راه افتاد. وقتی به شهر آرزوها رسید، ناگهان صدای زیبای اذان همه ی صحن و بارگاه حرم را پر کرده بود. جیرجیرک، چشم هایش را روی هم گذاشت تا به صدای اذان گوش دهد. احساس کرد چیز جدیدی دارد در او جوانه می زند و بزرگ می شود. گویی تنها صدای اذان هر لحظه بیشتر و بیشتر تمام ذرات تن اش را تکان می داد. حیاط صحن خلوت بود. تنها صدای اذان بود که به گوش می رسید ومناجات بلند جیرجیرک کوچکی که صدای مناجات اش با صدای اذان یکی شده بود.
جیرجیرک را 1 ی شهر توس نجات داده بود. همان شاهزاده ای که به شکل ستاره خودش را به جیرجیرک نشان داده بود.

پریا مرادی-مرکز خرم آباد

برگرفته از سایت پلاک 44

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 22:42

صفحه بندی