آقا!
ببخش که در رئوف بودنت شک کردم
ببخش که دلم از تو شکست
ببخش که از تو دلخور شدم
.
خودم را با چه شوقی به حیاط صحن غدیر رساندم
چقدر دلم پر می کشید برای بوییدن گل های حرمت
که شنیده بودم
بعد از هر نماز صبح، در صحن غدیر، بین زائران پخش می کنند.
چه زیبا نماز صبحم را خواندم
چه قدر امیدوار بودم
چه قدر مطمئن بودم که شاخه ای از گل های حرمت، نصیب من می شود...
نماز تموم شد آقا!
میدونم می دیدی حال دلمو
میدونم انتظارمو می فهمیدی
میدونم
میدونم ... اما ...
لایق نبودم که شاخه گل حرمت را در دست بگیرم
لایق نبودم که به من نگاه کنی
لایق نبودم که در دل داشته باشمت
و شکستم
و باریدم
و آوار شد آرزوهایم
و با دلی که درد می کرد از نامهربانی ات
و با بال های شکسته از نا امیدی،
مسیر جاده های برگشت را پیمودم
آمدم
اما ... دلم، درد می کرد
دلی که نمی خواست از تو کنده شود
دلی که نمی خواست باور کند که نامهربانی
************************************************
توی دوره ای که در محل کارمون برگزار شده بود و همه همکارای استان هم شرکت کرده بودند یکی از همکارای شهرستانی پیشم اومد و گفت:
- : خانوم فرید!
- : بله عزیزم!
- : می دونی توی صحن غدیر بعد از نماز صبح، گل های حرمو پخش می کنن؟
- : آره... می دونم و به خاطرش رفتم... اما... قسمتم نبود
سرم پایین بود و به اون روز فکر می کردم ... باز هم توی دلم یه درد تلخ دوید...
- : بفرما ... این مال توئه
بسته ی نایلونی کوچکی که توش چند گل خشک شده با روبانی سبز دیده می شد. روش نوشته بود: هدیه ی آستان قدس رضوی ... مات و مبهوت به همکارم نگاه کردم...
- : توی مشهد بودیم. بعد از نماز صبح، گل های حرمو آوردن و پخش کردن یکیو به من دادن و یکی به دخترم. شب، کسی تو خوابم اومد و بهم گفت: یکی از اون گلا رو به خانوم فرید بده. خیلی وقته که میخوام بیارمش اما می دونی که راهمون دوره... این هدیه ی امام رضاست برای تو ...
هدیه رو برداشتم و بوییدمش ... قطره اشکی از چشمام سر خورد و افتاد روی سینه م. دلم دیگه درد نمی کرد... آخه باورم شد که آقای من رئوفه... مهربونه... اون، گل هایی رو که دوست داشتم قبل از اینکه پیشش برم، برام فرستاده بوده ....
آقا! ببخش
ببخش که در رئوف بودنت شک کردم
ببخش که دلم از تو شکست
ببخش که از تو دلخور شدم....
ای مهربانترین
ای مشرقی ترین عشق!
برچسب: مهربونم,
نویسنده: سجاد حسینیان